تبليغاتX
بی با نا
شعر و داستان معاصر
شماره ی دو / اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و پنج
+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحید امینی زاده مهدی پهلوان پور  | 

 

چشمي كه ريشه در گلوي تبر دارد ( شعر)

 

     مونا طالشي................................  ...

     عليرضا فراهاني............................  ...

     مهدي پهلوان پور..............رسيدن به نرسيدن

     وحيد اميني زاده... عاقبت روزي تمام خواهد شد

     وحيد اميني زاده..........................يانوشا! 

     محمد بياباني ... با بورياي گرد مرده بر اين پيكر

 

 

مسكوني سنت بنوا (داستان)

 

ليلا محبوبي........................پيچيده تا ريشه ها

محمدرضا صفدري...شجرة النور يا درخت روشنايي

 

 

 

-------------------------------------------

 

 

چشمي كه ريشه در گلوي تبر دارد ( شعر)

 

 

مونا طالشي

 

مي گويند زندگي مشترك؛

بعد طعم تلخي

مي خورد به سقف دهانشان .

 

 

 

عليرضا فراهاني

 

خسته تر از ماهيگير

كفش مرديست

پا برهنه

كه از قلاب آويزان است

 

 

 

مهدي پهلوان پور

 

از اینکه رفتن

همیشه رسیدن

به نرسیدن است

دوباره تولدم را مرور

هر وقت که می کنم

به برخوردی خوره ي خاطره برمی خورم

زندگی همین چیزهاست

همین که می دانی می روی

می خندی و دوباره شروع می شوم

به اینجا رسیده

 که باید شاید ها را دوباره مرور

دوباره کودک شوم

به کوچه بيايي

كه ديوارها برداشته شوند

رسیدن ها

ترا به یاد می آورم

و تمام چیزهایی را که از یاد خواهم برد

به ماه می گویم:

 سوراخ کوچک آسمان

به تو:

 هیچ نمی گویم

نگاهت می کنم

قلاب می گیرم

 روی شانه هام می ایستی

از هر کجای آسمان که بخواهی

هر چیزی را که بخواهم

به زمین می آوری

حالا پنجره را می بندم

بیرون از رد پای کسی بوی کابوس می آید

که می گفت :

آدم ها که بزرگ میشوند

آدم های بزرگی میشوند

بچه گانه می زنم زیر اشک

از اینجا که نشستن بوی ماسیدگی است

به خیابان که از بوی فراّر رد پای کسی

سر میخورم

کابوس ها

خوره های خاطره خوابهام را

خـــــــــــــنـــــــــــج میزنند   

 

 

 

 

وحيد اميني زاده

 

 

عاقبت روزي تمام خواهد شد؛

من اينجا روي صندلي

تو

انتهاي باغ

تمام خواهد شد؛

 

لبهايت ريشه مي دوانند

از باران

تاخاك برگ كنند

موهايت سفيد كنند

دريايي را كه از حتي

مژه هايت باران

تمام خواهد شد؛

 

سفيد موج بزنند تا آبي كم شود

وبرگ ها

سفيد كنند موج هايي راكه انتهاي باغ

جهان دوباره

تمام خواهد شد؛

 

با زنده ها ريشه هايت لب آلود و

با مرده ها موهايت موج دمادم

و

در انتهاي باغ

من اينجا روي صندلي

موج!                  موج!

تمام خواهد شد.

 

        

...............................................

                         از مجموعه ي يانوشا

 

يانوشا!

     سراسرم از بي با تويي و

درخت برفي

         موهايت را برف مي چيند،

بهار مي دزدم

      از يال هاي شكوفه هاي برفي

      از موهايت

  و در ثانيه هاي نگاه

                آب مي كنم

         مي شوم،

آب شش هايم بيش از آب

        به بي باتويي

                       معتاد؛

 

با تو

  تمام راه هاي جهان

       فعلي

              از جدايي اند.

 

 

 

محمد بياباني

            

               براي عزيز از دست شده ام : محمد مختاري

    

    با بورياي گرد مرده بر اين پيكر

                    نهان اين شب اگر باد

 

 

 

اين وقت روز چه مي بارد

بايد تعادل خود را از دست داده باشد       توفان

اين وقت روز       كه شب هم

                    با گورهاي كهنه نمي ماند

كو تا سحر كه باد تازيانه نباشد

پشتم چه تير مي كشد اكنون.

 

مي خواهم از كنار زمين سير بگذرم

دستي ميان آمدنت تا من           شمشير مي شود

چشمي :

كه آسمان مرا

با استخوان رودخانه نشينان

بر خاك مي كشد.

 

داغ است اين كفن

داغ است و در سراب هويداست

دودي كه بر فراز غفت و اخلاق مي وزد

خشكيدن چراغ چه خاموش است

بايد تهي شده باشد

          آن گوش هاي پاره      از صداي سحرگاه

تابوتي :

         از تو چه مي سازد...

 

ذات سحر كه گفته سفيد است

هرگز به دست داده كه گورستان

                         از چشم هاي تشنه ننوشد آب؟

اين عطر آشنا:

             حتا مخاط گرگ بيابان را        آزار مي دهد

بايد كسي گذشته باشد از اين جا

دستم به حرف هاي گنگ خيابان نمي رسد

چشمم به گريه هاي آن پس ديوار

بايد از آن طرف كه مي گذرد او

                               من هم گذسته باشم

مي بينم اين وطن كه باز نمي گردد!

 

چشماني از دريچه سرك مي كشد

با آيه اي كه قطره قطره تو را آب مي كند

آن قدر مانده روز كه برگي هم در دخمه بشكند

مي بيني آفتاب:

                نيمي از استخوان تو را لمس مي كند :

                         يك روز باز شانه هاي تو بودم

                        حالا  تو بال  ناتواني  من  باش

 

موش هزاره اكنون          بايد جويده باشد          احساس آدمي

شايد جوانه هم زده باشد

برف يكه با گلوي شما آب مي شود:

                        دنيا به فكر هيچ گلي نيست

                        تا او به شكل تو باشد

 

از برف هم كه مي گذرد باز آشناست

اين عنكبوت تيره كه مي بافد       دائم كلاف خويش

از برف هم كه مي گذرد

تاريكي جهان تو را جيغ مي كشد

                                 آن زن كه تكيه داده بر اكنون

سرد است و باز مسلسل ها

                            سرگرم قطع حوصله ي عشق

پشتم چه تير مي كشد آن روز...

 

دارد بخار مي شود اين دست

دارد بخار مي شود و دريا

                            باز همچنان ب جوي شفق جاري ست

دنيا چقدر بي تو غريب است

اين بورياي موريانه خورده كه هر بار

                                   بر پيكري دريده مي شود و باز...

انسان درون جمجمه مي پوسد

وقتي دروغ سخنگوست

سرد است و گرد مرده مي پراكند اين ابر .

 

 

 

 

 

مسكوني سنت بنوا (داستان)

 

 

 

ليلا محبوبي

 

 

 

پيچيده تا ريشه ها

 

                                              

 

        رو به انبوهي جنگل ام، مه شبيه وهم، شبيه هر آنچه ميان چشمهايت هول آور، شبيه آواز وقتي که فرو مي رود ميان سينه ام.

        آرام خزيده اي ميان من، ميان تهيگاه وسط سينه ام و هي سرت را به سرعت بالا مي گيري و وسرک مي کشي روي صورتم، روي چشمهايم. خودت ديده مي شود و من که حالا قرار است فرو روم ميان مستطيلي نه چندان عميق.

        فشافش آوازت که تيرگي ست و تاريکي ميان گوشهايم گيج مي خورد، لزج مي شود پوستم، مماس فلسهايت که زير نور ماه مي تاباند خودش، پيچ خورده اي دور خودت و من دستهايم مي ترسد، مي ترسد من، مي ترسد مرگ، مي ترسد من تا بگيردت و در فاصله اي دور نگاه دارد تا ببيند رنگت را. به رنگ اخرايي است پوستت و چشمهايت وقتي خيره مي شوي مي چکاني ذره ذره خودت را ميان چشمهايم ومدهوش مي شوم من، وقتي مي رقصي با صدايي که از دوردست مي آيد، صداي نزديکتر، هلهله اي گنگ هلهله خاموش معابد، هلهله غريب و لالايي گس بانوي ايل که روي تپه مرثيه مي خواند. مي رقصي، پيچ مي خوري با صداي شرقي باد که از آنسوي مه مي آيد وقتي سکوت سايه انداخته است روي پيکر من، پيچ مي خوري بسان دود، پيکره ات مماس مي شود با خلاء، نفس نفس مي زني، فشافش حنجره ات حيواني تر مي شود، چشمهايت فراخ تر، دهشت آورتر از بزنگاه فرو رفتن نيشت به سينه من.

        دست و پا نداري، مي خزي، مي چرخي روي دمت. بخشي از خودت را روي دمت جا گذاشته اي و مثل دود مي پيچي دور خودت و متوقف مي شود نور ماه ميان چشمهاي نيمه بسته من، آنطرف سينه ام، لانه ات، فرو مي روي ميان خرابه هاي خورده شده ام، مي لغزي آرام ميان لانه ات، آنسوي سينه من، حفره حفره هر روز ميان حفره اي مي خزي و اينسو، سينه من، ريشه هاش به زمين دوخته اند مرا.حالا قرار است خاک فرو بپوشد لانه تو را، سينه مرا، چشم هاي تو را، دستهاي مرا، خاک نمي آرامد روي دستهايم، روي صورتم پس زده مي شود، بالا مي آورد مرا خاک، پراکنده مي کند ريشه هايم را خاک؛ انگشتانم بيرون مي آيند، صورتم، پاهايم، سينه ام، با تو که خانه کرده اي در آن.

        گرسنه اي تو و خاليم من، خيره مي شوي، چگونه مي شود چشمهايت شبيه به چشم هاي تو شوند، شبيه به چيزي که در آن باشد من، باشد باد، باشد رود؛ خاک زرد، حاشيه اش من مي غلطم، نمي افتي تو، مي خزي ميان لانه ات. هميشه بوده اي، ازل برايت کم آمده است، من کم آمده ام و تو همچنان مانده اي آنجا. نمي داني سخت مي شود چشمهايم وقتي تو چمباتمه زده اي يکجا، هميشه يکجا، تا دنيا بوده است يکجا وتکان نمي خوري تا من هميشه نگاهت کنم.هميشه نشسته اي تا هميشه بدانم من که هستي و هميشه باشد آن نگاه سرد که چيزي، رنگي، صدايي نيست در آن. نمي دانم چرا جاي ديگري نبوده اي، دستکم روي سينه، پا يا صورت ديگري و مانده اي ميان سينه ام و ازل ازل زل زده اي به هر چيز و تلخيت جاري شده است ميان من، ميان رگان من و شب که دستهايم را پوشانده است.

 

 

 آسمان، كاوه گلستان          بي با نا 

      

 مي بلعي سينه ام را، دهن دره مي کني روي پيکره پيچيده ام، آرام مي گيري. با تو بلند  مي شوم، از ميان حفره سينه ام برمي خيزي،  پشت نور ماه، پشت مه، پشت باد، پشت پشت درختان که به آسمان نمي رسند و مي افتد دستهايشان کنارشان. تو با من نگاه مي کني، کوچک مي شوم من، نازک، مي روم ميان تن لزج تو، ميان تاريکي، تاريک است تنت، تلخي گسي دارد تنت، جايي ميان تخمهايت که هنوز نشده اند چيزي يا کسي که تکان بخورد يا بخزد.دست و پا مي زنم، تاريکي تلخ است و بعد بالا مي آوري از ميان سموم مرا. پرتاب مي شوم، رنگ پريده و سرد با سينه اي که ندارم و صدايي که بين خرابه هايم پيچيده شده است. مي آيي، مي نشيني ميان تهيگاه سينه ام و باز همان نگاه که چيزي نمي شود در آن پيدا کرد و باد و چيزي شبيه باد که تهي مي وزد و چيزي با خود نمي آورد. آنقدر نگاه مي کني تا آتش بگيرد هرچه ريشه اي ميان من دارد و آن گيجي مسموم هزار بار، تا سپيده بدمد. تمام جانت جمع شده اند ميان تهيگاه سينه من و تمام من ميان چشمهايم درشت و گرد مي سوزند تا بشنوي آن صدايي را که فقط بزنگاه باد مي وزد و سکوت که با باد مي آيد. گيج تر مي شود نگاهت، صدا با باد مي آيد، دُهل صدايش تکثير مي شود ميان گوش، هوشي که رفته است و صدا فرو مي رود با باد، نفوذ مي کند. پراکنده مي شود من، تو را که چسبيده اي به آغوشم و حالا که آرام مي سري از ميان دامانم؛ بروي پاهايم، دستانم سرد، شانه هايم تکان مي خورند و سرد مي شودم و سرد مي شوي دست و پا مي زنم، چيزي از دامانم مي افتد روي پاهايي کبود، باد ايستاده است،       مي چرخد تا بپراکند.

رو به انبوهي جنگلم، مه شبيه وهم ، شبيه هر آنچه که ميان چشمهايت هول آور ، شبيه آواز ، وقتي که فرو مي روي ميان سينه ام ، و من که حالا قرار است فرو روم ميان مستطيلي نه چندان عميق و خاک فرو بپوشد لانه ترا ، سينه مرا ، چشمهاي ترا ، دستهاي مرا ، خاک نمي آرامد روي دستهايم ، روي صورتم ، پس زده مي شود ، بالا مي آورد مرا خاک ، پراکنده مي کند ريشه هايم را ، انگشتانم بيرون مي آيند ، صورتم ، پاهايم ، سينه ام ، با تو که خانه کرده اي در آن. چيزي اما متصل مي کند مرا به خاک، مي خزد آرام ، مي شکافد سينه خاک را ، حرکت مي کند آن سو تر تا فرو رود جايي ديگر، تا جايي ديگر باشد متصل به خاک . خوابيده ام ، تو ميان سينه من ، ميان لانه ات ، چيزي پوسته مرا   مي ترکاند، دايره هاي گرد، دايره ميان خود راه باز مي کند، چتر مي شود به روي خودش ، مي ايستد، روي پاهايي که ريشه در من دارند. دايره ها تکثير مي شوند روي چشمهايم، حالا دستهايم ، سينه ام، پاهايم، انگشتانم. اما لانه ترا کسي يا چيزي راه به آن نمي برد. دايره ها، قارچهاي سرخ، زرد، سفيد کنار هم ، تنگاتنگ هم ، چسبيده به هم ، من درختي افتاده ام بر زمين، ريشه هايش ميان خاک ، و ريشه نيز به خاک سپرده نمي شود ، دستهاي باد ، قطره هاي باران ، مي روبد، مي شويد ، نيمه آشکارريشه ام را ، و فرو مي رود به سوي نيمه ديگر که سرگردان زمين است. مي گردد، نمي يابد و مي يابد آب ، آب آب ، چهر ه به سوي آسمان و قارچها که رو به تماميت من .

باد مي وزد ، و آب که از دستهايم مي گذرد ، از چشمهايم و ريشه هاي نداشته شان. ميان چتر دايره هايي که بوي گوشت خام مي دهند.   

مي خزم ، ميان تاريکي زمين ، چون تو ، که مي خزي ميان حفره هاي تو در توي سينه ام، و گاه به گاه سر ميانشان مي گذاري ، آرام و بي صدا تا بخوابي و نرويد سبزه اي ، ريشه اي ، و نپيچد صدايي وقلمروي سکوت باشد لانه ات .

تکثير مي شوم من به شاخه هاي بزرگ ، کوچک و کوچک تر و امتداد مي يابم ميان ريشه درختي ، بوته اي ، صخره اي به هر کجا که کشيده شوم صداي آب و باد که مي وزد ميان دايره هايم و صداي سکوت و قطرات مه که حالا روي پيشاني ام نشسته است.مي پيچد ميان خرابه اي که تو از سينه ام ساخته اي و رقص تو با صداي شرقي باد که از آن سوي مه آمده است وقتي سکوت سايه مي اندازد به روي پيکر من و لانه خالي تو، مي پيچي ميان هوا ، ميان خلأ، که اطراف ريشه هاي من است .ريشه هاي من که لانه تو به آن مي رسد . صدا نزديکتر مي شود ، هلهله گنگ ، هلهله خاموش معابد ، هلهله غريب و لالايي گس بانوي ايل که روي تپه مرثيه مي خواند.مي رقصي ، پيچ مي خوري بسان دود، پيکره ات مماس مي شود با خلأ ، نفس نفس مي زني ، فشافش حنجره ات حيواني تر مي شود و چشمانت فراختر و دهشت آورتر از بزنگاه فرو رفتن نيشت به سينه من. سست و بي صدا آوار مي شوي به روي خودت ، سرت ، به ديوار مخروبه هاي تو در تو کوبيده مي شود ، مخروبه هايي از من  و دمت مي جهد به راست به چپ، صدا آرام مي گيرد ، هلهله خاموش و تو دوباره جان مي گيري ، مي سري از خرابه ام به سوي موهايم که پريشان باد است ، که پريشان توست ، پريشان مرگ و تکثير مي شوي و مي پيچي تو و نوزادانت که از تخم سر برآورده اند. موهايم آغشته تو و باد که مي برد مرا و مي برد ترا و تارهايي سياه شبيه شب ، شبيه هاشور باران که سپرده مي شود به دست باد، تار به تار ، پود به پود و مي رويد فرزندان تو ، آغشته به سرم ، آغشته به چشمهايم ، آغشته به بازوان برهنه ام و تو رهاشده از تکثير باز مي گردي به لانه ات . اعماق سياه آنچه از من به زمين مي رسد و مي پيچي به ريشه هاي من ، به ريشه هاي زمين که بستر دايره هايي رو به آسمانند، سرگردان مي شوي ، حفره به حفره ، ريشه به ريشه ، موي به موي ، طي کرده اي دستانم را ، پاهايم را ، که برهنه زمينند، مي پيچي به ساقهايم، به آنسوتر، موهايم ، که آشفته بادند ، خيس باران . نوشيده مي شوم من ، آوند ريشه هايم امتداد دهان زمينند تا رودي ، زمزمه اي ، آنسوتر خوانده شود.

 

 

 

محمدرضا صفدري

 

 

 

شجره النور يا درخت روشنايي

 

 

با همراهم نشسته بوديم نگاه مي‌كرديم، نشستن به گونه‌اي بود كه انگار بسيار پيش از ديدن و سخن گفتن، بر جايگاه تماشاييان نشسته بوديم. بر سكوي نمايش، سه درخت در تاريكي پديدار شدند كه پيكرهايي زنانه‌ داشتند. كشيدگي شاخه و تنه‌هاي‌ آن‌ها زنانه بود. از خميدن و به هر سو كشيدن و دوباره راست ايستادن‌شان پيدا بود كه آييني به جاي مي‌آورند. چشم به كشيدگي تنه و شاخه‌اي داشتيم كه ناگاه يكي از سه درخت به رنگ خون درآمد از آتشي كه در شاخه‌هايش پيچيده بود، و به هر سو زبانه مي‌كشيد. با اين كه مي‌سوخت، همان آيين را به جاي مي‌آورد تا جايي كه ديگر سرخي آتش نبود و درخت يكپارچه سياه شد و با اين كه ديگر نمي‌سوخت، همان شيدگي اندام و رفتار زنانه در تنه و شاخه‌هايش آشكار بود و ما از ديدن آن خرسند بوديم.

 

چيزي نگذشت كه آن درخت از جاي خود اندكي پس ايستاد در زمينه‌ي تاريك.دو درخت ديگر را در كنارش نديديم كه چه شدند. درخت مياني كه از جاي اول خود پس ايستاد،‌ ما ديديم كه تن‌پوش بلند سياهش در هم پيچيد و باد كرد و از پشت آن پرده‌ي سياه درهم پيچان، مرد جنگجويي در آمد كه لخت بود،‌ تنها شلواركي تا زانو داشت و شمشيري كوتاه در دست. شتابان از درخت دور شد و كمي مانده تا جايگاه پلكاني تماشاييان، پيش روي ما ايستاد و در گوشه‌اي از سكوي نمايش، جنگ آغاز كرد با هماوردي كه نه خود مي‌ديدش و نه ما مي‌ديديم.

 

در همان دم كه اين مرد از پشت آن درخت يا چادر سياهِ بادكردهِ‌ي در هم پيچيدهِ‌ي سيارِ جنبان پديد آمد و براي جنگ كردن به ميدان دويد، جنگجويي ديگر از سايه‌ي تاريك پشت همان درخت جهيد در گوشه‌ي ديگر ميدان ايستاد و شمشير زد. هر دو همريخت و هم اندازه و چابك، يكي در سوي راست و ديگري در سوي چپ، چند گام دور از هم. هر دو در جاي خود رو در روي هماورد ناديده، هنرهاي پهلواني از خود نشان دادند.

 

در زماني بس كوتاه مردي كه در گوشه‌ي چپ ميدان، رو به ما، شمشير مي‌زد، هماورد ناديده‌ي خود را شكست داد و به نشانه‌ي پيروزي،‌ كمربند يا شال خود را (چون در تاريكي درست نديديم چه بود) روي دو دست گرفت و دويد جلوي سياهي درخت ايستاد، در پيشگاهش دولا راست شد. جنگجوي ديگر هم در گوشه‌ي راست ميدان، كار را به پايان رساند و تند دويد تا به پيشگاه درخت برسد و چون دير رسيد نگاه نكرديم تا بدانيم به نشانه‌ي پيروزي چيزي روي دستها گرفته بود يا نه.

 

پيروزي اين يا آن در برابر هماوردي هرگز نبوده، به مشتاب زدن مي‌مانست با آن شور و تپندگي كه آن دو را سخت برانگيخته بود به كار، گويي ديگر هرگز و در هيچ زماني براي‌شان پيش نمي‌آمد، با ماهيچه‌هاي درهم پيچيدهِ جهنده همچنان كه مشتاب زن همكام نابوده خود را مي‌بيند و نمي‌بيند.تا توانستند خود را كاهيدند و شمشير زدند به چپ و راست و ميانه، و به تندي چنان تيغه را به هر سو جهاندند كه ديگر سويي براي ديدن نماند و از كار دست كشيدند.چالاك برگشتن‌شان به سوي درخت شايد براي اين بود كه له‌له زدن‌شان از چشم تماشاييان پنهان بماند با آن زبان بيرون جسته از دهان يا گيركرده ميان دندان‌ها شايد نماي كوتاهي بود از رويدادي ترسناك، از ديد ما چندش‌آور، كه گويا در بازي سايه ديده مي‌شود.

 

از اين ها گذشته، ما نگران آن دو درخت بوديم كه در آغاز بازي ، در دو سوي درخت مياني ايستاده بودند و به يك باره ناپديد شدند. پيدا بود كه در اين بازي، سايه‌باز خود را آزاد ديده بود كه براي پنهان كردن آن دو درخت، درخت مياني را آتش بزند و سپس از پشت چادري كه بر روي خود يا درخت كشيده بود، جنگجويي پديد آورد و به ميدان بفرستد.چون سايه‌باز آزاد بود، ما اميدوار بوديم كه بار ديگر آن دو بيايند پيكار كنند و اين بار جنگجوي شكست خورده زودتر به ميدان دوانده شود، هر چند با اين كار چيز تازه‌اي به بازي افزوده نمي‌شد با آن نفس زدن‌ها و زبان‌هاي آويزانِ جنبان ميان دندان‌ها چون سگان جفت شده يا قفل شده‌ي پشت به پشت كه هي بخواهند خود را برهانند و از هم كنده نشوند در زير كوبش سنگ، كشيده به هر دو سو، ‌خميده پهلو به پهلو، پشت به پشت باز زير كوبش سنگ و چوب، و اين همكام هي گردن بخماند و تن به سويي كشيده شود، و در اين همكامي يا بگوييم بيداد تن يا بازي چندشناك هستي چه سود مي‌كند كه كدام يك اول به ميدان دوانيده شود آن هم با آن جايگاه پلكاني فرسوده‌ي نمناك از نم دريا در پشت سر و سكوي گرد تاريكي كه تنها بيننده‌اش ما دو تن بوديم و يكي كه صدايش مي‌آمد از همان نزديك كه بانگ مي‌كرد: «‌مي‌فروشيم،‌ مي‌فروشيم،‌ زاويه ديد دانه‌اي دو هزار و ده شاهي!» كه اگر به جاي ما، هزاران هزار تماشايي هم مي‌بودند،‌ باز آيا دوانيدن يكي پيش از ديگري به ميدان كارزار چيزي به جز هياهو و بيداد در پي مي‌داشت؟ يا اگر سايه‌باز را (هر چند اين نمايش كه ما ديديم نمايش سايه نبود) آزاد بي گناه بدانيم كه دو جنگجوي يكسان آفريده را در يك زمان به ميدان فرستاده باشد، آيا جنگجوي دير رسنده‌ از پيش بازنده چيزي در تن كم داشت يا در تن فراهم نياورده بود، تازه چرا چيزي در تن آن يكي كم باشد كه ما تماشاييانِ نابخردِ روزگار سر تا پا دهان، حرف خرواري ده شاهي و يك زاويه ديد هم كه با آن مفتي مي‌دادند، آن تن را به تن لاينده‌ي قفل شده‌اي مانند كنيم كه از پيشامد كور روزگار نمي‌تواند خود را از تن همكامش برهاند؛ تن پرداخته به سامان رسيده با گذشت روزگاران يا تن پرداخته به سامان رسيده در گرماگرم آفرينش خود كه آن همه مايه رنج خود و ديگري بود، چون دانش هاي زميني هم روشن نكرده‌اند كه از دوتن لاينده از هم كشنده كدام بيش‌تر شكنجه مي‌شود، گيرم كه دانش‌هاي زميني يا هر دانشي ديگر روشن كرده باشد كه اين كش و واكش رنج‌آور مايه بيش زيستن، تو بگو هزاران هزار سال، و شادكامي در آينده اي دور مي‌شود. پس آن همه كوشش نافرجام يا بگوييم جان كندن براي چه بود كه يكي مي‌خواست از جفتش كنده شود و نمي‌شد زير كوبش چوب و سنگ له‌له زنان. مي خواستم بگويم چيزي از خرد توي كله‌مان نبود، اگر هم بود هرگز در زمانش به كار نمي‌آمد، چون سگان در آينده‌اي نه چندان دور، به هم جفت مي‌شويم چنان كه به سنگ و چوب از هم كنده نمي‌شويم و هيچ فريادرسي سر نمي‌رسد مگر تن لايان درد كشنده خودمان و چشم‌هامان كه دنبال كسي يا چيزي مي‌گردد و هيچ چيز در هيچ جا نيست و هيچ كس از هيچ جا نمي‌آيد، تازه اگر هم بيايد، يارو كم‌تر از ده شاهي هم مي‌فروخت زاويه ديدش را ما خريدار نبوديم، و ما چفت شده به هم مي‌لاييم زير كوبش سنگ همبازي‌هامان؛ سنگي چند گوشه و ناهموار كه گوشت تن را مي‌گلاند كه گوشت در يك زمان جويده و كنده مي‌شود. مي‌شود پيشاپيش اندكي گريه كرد يا از خنده ريسه رفت يا خُردانه‌اي، نمي‌گويم به اندازه كوچك ترين ناخن انگشت، چيزي به اندازه چشم كبوتر، چشم هراسان و دودوزن كبوتر، تلخك زير زبان بگذاريم كه اين هم به اندازه اولي مي‌شود اگر چشم كبوتر را به سختي نفشاريم تا پهن شود به اندازه ناخن انگشت‌مان.

 

پوزش مي‌خواهم، هيچ يك پيشنهاد درستي نيست، زيرا اگر پيش از ديدن نمايشي تلخ يا شاد گريه كنيم يا از خنده ريسه برويم نمي‌دانم دگر از نمايش چه مي‌ماند، شايد هم نمايش بيش از آن چه از اول بوده است بشود و ديگر نيازي به پهن كردن چشم كبوتر نيست.

 

مي‌خواستم بگويم يكي از ما بي‌آن كه در زمان كودكي چشم كبوتري را كنده باشد، داستان كوتاهي هم سال‌ها پيش با نام ديگري از او در روزنامه اي خوانديم و گويا در كار نمايش هم بود، اگر بر پلكان تماشاييان در كنار ما چشم به كشيدگي زنانه و زيباي تنه‌ها و شاخه‌هاي لرزان درختان در اول نمايش مي‌داشت و از ديدن آن‌ها خرسند مي‌شد، چه مي‌كرد اگر سايه‌باز ناگهان بر سكوي نمايش در چارچوبي پرده پوش به اندازه پنجره‌اي در تاريكي سايه دو آدمك را نشان مي‌داد چنان كه دو سايه كمي دور از هم هر يك در گودالي فرو رفته و خاك تا شانه‌ها؛ دو پاره چوبي بي دست و پا كه تنها گلوله‌اي از پنبه و پارچه به جاي سر داشته باشند جنبان گوياي اين سخن كه سايه‌ي چوب گاهي كاري‌تر از خود چوب است، چه مي‌كرد يا چه مي‌گفت خاموش مانده به جنبش دلهره آور دو پاره چوب در زير كوبش سنگ كه دل را تاريك مي‌كند؛ جنبش دو سايه كه خم و راست مي‌شوند تا خود را رها كنند و نتوانند، و هي سر و گردن به سختي بجنبد در ميان هياهوي تماشاييان، آن يارو فروشنده زاويه‌هاي ديد با فروش هر زاويه ديدي يك بسته داروي بند‌آور بيماري باستاني هم مي‌داد و با اين ترفند بر تماشاييان افزوده بود، يك پاره چوب پارچه‌پوش و اين همه هياهو، بابا تو هم با اين زاويه ديدت، داروهاش كه بد نيست، يارو يك گوني دارو داد به مردم!

 

با ديدن آن فروشنده كه دوازده سكه زرين نخ كرده به گردن، دست لاف امير ماضي رضي الله عنه، به خود گفتم گوني بهتر است يا زاويه ديد؟ زيرا آن زمان كه ما نمي‌خواستيم داستان نويس بشويم، سال‌هاي چهل و هشت يا چهل ونه، گوني دانه‌اي دو تومان بود و ما از سينماي تابستاني برازجان كه بيرون مي‌آمديم مي‌گفتيم كاش صد هزار گوني از آسمان بيفتد، در آن سالها آهن كيلويي دو تومان بود و مس چهار تومان، ودكا خاويار شيشه‌اي هفت تومان و پنج ريال، شراب ولوت شيشه‌اي ده يازده تومان، يك پنج سيري عرق سگي سي و پنج ريال، و ليداي پيراهن قرمز ده تومان بود، آرگو تازه شده بود سه تومان، شمس هم خوب بود،‌ اسكاچ ‌چاپ سياه سي وپنج تومان، باور نكرديم كه روزي برسد به هفتاد يا صد و پنجاه تومان، براي سر عباس مفتاحي هم صد هزار تومان مي‌دادند به هر كس كه دستگيرش كند.ده دوازده مرد، عكس‌هاشان را در روزنامه ديديم، دو مرد مي‌ارزيد به صد هزار گوني، نه، ‌بخت ياري نكرد، نه گوني از آسمان افتاد، نه ما آن مردها را ديديم كه لوشان بدهيم و دست لاف بستانيم از امير ماضي، نعوذبالله من قضاء السوء، و دو پيك را ايستانيده بودند كه از بغداد آمده‌اند و قرآن‌خوانان قرآن مي‌خواندند، حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش! وي دست اندر زير كرد و ازار بند استوار كرد و پايچه‌هاي ازار ببست و جبه و پيراهن بكشيد و دور انداخت با دستار و برهنه با ازار بايستاد، و اين خلايق رگزه‌ي رگمال سنگ همي‌دادند. نمي‌دانم چرا دختربچه‌ها بيشتر هراسان مي‌شوند، ناگهان سرشان به هر سو مي‌جنبد همين كه گوني، گوني هم بود گوني‌هاي زمان امير ماضي نه اين گوني‌هاي زرد نازك كه هر مايه اي زود از آن نشت مي‌كند، از شانه‌شان پايين مي‌آيد، سرشان توي گوني مي‌جنبد، خودشان هم چشم‌هاي خود را نمي‌بينند، ما هم چشم‌هاي آنها را نمي‌بينيم، در اين دم به درستي مي‌شود گفت كه هيچ كس از هيچ جا نمي‌آيد و هيچ چيز در هيچ جا نيست و ما انگار هرگز نبوده‌ايم، اگر باور نمي‌كنيد همين امشب دست به كار شويد، با همين گوني‌هاي امروزي به ناچار مي‌شود كار كرد و اگر دختربچه چهار پنج ساله در خانه نداريد، از همين راه پله بالا يا پايين يا اگر آسانسور داريد توي آسانسور يكي را گير بياوريد، با خونسردي در كنار همين گياهان خنگ توي راه پله‌ها كه مردم خودشان هم نمي‌دانند چرا اين گلدان‌هاي نوميدي را اين‌جا و آن‌جا گذاشته‌اند، بايستيد. شما بهتر مي‌دانيد كه بچه‌هاي اين روزگار با آب نبات و زبان مهر‌آميز و نازنازي و چه بچه نازي گول نمي‌خورند، به جاي اين كارها بگذاريد كودك خودش راه دزديده شدن را به شما نشان دهد. نه ديگر، شكسته نفسي نفرماييد و نگوييد كه چنين كاري از دست ما بر نمي‌آيد.

                                                           

                                                                          مرجع : سخن

 

 

 بي با نا

 

 

 

 

          

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحید امینی زاده مهدی پهلوان پور 

            مسکونی سنت بنوا

         مستور ...........................  وحید امینی زاده

     چشمی که ریشه در گلوی تبر دارد

        ...    .............................   علیرضا دانش پژوه

        ...   ...............................   حسین عباسیان

        ...   ..............................    مهدی پهلوان پور 


  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحید امینی زاده مهدی پهلوان پور  | 


 

مستــــور

 

                                                                                                وحيد امينی زاده يزدی

 

 

         هيولاي کوچـکي هستي جايي در اين شهر پنهــاني و چيزي به خاطــر نمي آوري؛ هيولامي شوي و صدايت را به صداهايي آميخته مي کني و گوش مي شوم و گوش مي دهم و گوشــواره هايت را مي کشي، مي خنــدي و شانه هايت را به شانه ها تکيــه مي کني و من نگران مي شوم و ترسيده مي شوم و تو آغاز مي شوي، صدا وهيولا. موهايت را نشان مي دهي، سرت را کمي آرام لرزانيدي و نگاه؛ ساده مي چرخي و شانه مي کني موهايت صدايم را صدا مي کنند و رشد مي کنند و مي آيد، موهايت مي رود؛ رفت به کوچه به خيابانها به هرجا که مي شود رفت و رفت، موهايت رفت، رشد کرد، بزرگ شد، سرازير و ديوانه وار. ديوانگي است اگر بگويم؛ برلين. از کوچه هاي پس کوچه، مو ميان سنگ فرش هاي «پراگراس تبراسه»، مغازه هاي تره بار، موهايت را رشد مي دهد، چشم هايم را پر مي کني از موهايت؛ موهايت را از گيلاس، موهايت بارور شد، بار مي دهد؛ گيلاس، انار و انجير و انجيربن مي شوي، درخت شد. مي خواهم و صدايت مي زنم و موهــايت شـديد شد، ســرازير با آغشتــه هاي چشــم، دستهـاي ديــوانه، آرام مي گويي؛ آن که مي آيد اسبي است که نعش مرا مي کشد، اسب مي شود، مي شوم. پاهايم يالهـــاي تو را مي کشد ، موهايت  اسب  مي شود ؛ ضربـه  زد ، صدا  زد ، داد،   زنبـور؛   عسل  مي شوي،مي خندم، مي شنوي بي مهابا هجوم مي آوري؛ سنگ ها را مي شماري،جدا مي کني؛ تجزيه پاشيده مي کني، به نيستي نزديکتر، از خاک و خاک آلوده تر با موهايت. «پراگراس تبراسه» را هل مي دهي، روي من سنگين مي شود، خيابان به سرازير، به پله ها. من مي نشينم؛ هيولايي هستي در جايي از اين شهر پنهان شده، حبس مي شوم، موهايت ريل وار مي آيد از پله ها، از درب، از هرجا که مي شود، ميزها مي رقصند جا به جا مي شوند از هر طرف کنار مي روند شبق هاي سياه دشت مي آلامند، شيهه مي کشند، دست هايم را مي کشم، تن اسب نرم است، ساده و آرام و گرم؛ سياه مي شود، سياه تر دست هايم؛ مي پيچي با اسب هاي شبق، دورم، کنارم، آغوش؛ باز مي شوم دست هايت، دستهايم چليپا، چپ مي شوم، اسب ها سم مي کنند، له مي کني، مي شوم، پاشيده پوشيده و پنهان.

             لمس مي کني، تکــان مي دهي، مي لــرزم، مي شــوم و خستــه نگاه مي کنم و ســــاده

مي گــويي؛Kann ich innen helfen?(آيا مي توانم کمکتــان کنم؟) نمي فهمم، دوبـاره مي گويي و شکل دهانت آزاد مي شود، جاري؛ مي چرخد، لهجه مي شود، کناري به جايي تلنگري مي زند و من مي ريزم از هرجا که فکر کني و نمي کنی و نمي داني و  Was wuns chen sie  ? (چه چيزي مي خواهيد؟) نمي فهمم و هيچگاه نفهميدم و نمي فهمم و فهم در من خشک مي شود و تو خشک مي شوي و تکرار مي کني، دستم را بالا مي آورم و کج و راست مي کنم. بالا و پاييـن؛   Wasser ( آب ) فکــر مي کنم و مي فهمم و مي فهمي، با دست «نـه» مي گويم، مي مــاني و به من نگاه مي کني، صبر مي کني، نگــاه مي کني؛ خيره، سرد و توفــاني. مي لرزاني بي صدا و مهيب و ديوانه وار خيره مي شوم؛ رفتي، دور شدي مي آيي، ليوان را جلويم مي گذاري دوباره خيره؛ مي داني و مي دانم، هستي و نيستم که هست باشي و مي شوي و نيستي با من مي شوي با من مي نوشم، بو گلويم را آتش مي زند، گيج مي شوم، اوغ مي زنم؛ خيره شد، نگاه کرد، سياه مي شوم، چشم هايت را سر مي دهي، فرو مي رود، آتش مي زند، سردي ميان مهره هاي پشتم لمس مي شود، دست مي زنم، سرد است، آهني با شکل هاي ساده و  اسباب بازي وار و کامل و پيچيده و مخوف براي جاني که در توست و من؛ سرد مي شود، نفس مي کشم، رفتي، پشت بار نشسته اي و چيز مي دهي، نوشيدني، نوديدني و مي بينم.

           گاهي چهــره اي آشنــا ديوانه ات مي کند، فرو مي رود درت، درونت؛ به سايــه هـايت مي رســد، ديوانه وار مي جود هر چيزي را که ميان خاکسترهاي مغــزيت، خاکستريهــايت پنهان مي کني موريانه وار مي جود و توليد مثل مي کند، تکثير مي شود، فرو مي رود چهره اي آشنا، زياد مي شود حتي ابرويي يا بيني يا حتي مژه اي، لبي هرچيزي و حتي حتي فقط کلمه اي؛ زياد مي شود تکثير مي شود، ديوانه وار مي کند ديوانه وار. خيره شد، رفت و تکثير شد و من مي شوم صدا، تکثيرها صدا مي شود، پله بالا مي روم بالا ايستاده اي، داد مي زني؛ کجايي بايد به جايي برسيم وَ مي رسي و مي رسم. دادهايت را حرف مي زني را مي شنوم از سرخ مي گويي از طناب جان که ميان سرب گم مي شود ميان صدا که تکثير مي شود از چهره اي آشنا يا کلمه اي حتي، ديوانه وار دستور مي دهي مستور شوم پنهان، به شکلي ديگر و فرو روم به خيابان «پراگراس تبراسه»، به رستوران به پله هايي که به تو نزديک مي شود، تکثير مي شود کلمه اي آشنا ديوانه وار. رشد کنم، کلمه ها را قورت دهم ببلعم و مي گوييد و مي بلعم و شروع مي شود به ژرمن سرازير مي شوم، پنهان مي شوم، مستور، خفي و مرده وار به شهر مي روم، به شهر رفتم ساده بي هيچ رنگ، کلمه نمي دانم فقط Dnken (متشکرم) مي گويم، گفت و مي گذرم ولي مي فهمم و هرکس که بفهمد کلمات را مي بلعم؛ گفته اي رستوران مي روم، آنجاست مي گويد مي فهمم ، مي بلعم، تو شکل اش را ديده اي، گفته اي و من شکل اش را مي بلعم، فرو مي کنم، آشنا، رشد مي کنم در من مي شود براي ذبح با آييني که تو گفتي به جماعت به رسم جمع و جاري و مي شود جاري، سرخ، از پاي هر چيز که شد؛ در من مي شود، رشد مي کنم به ذبح به آهن به سرب، ميان مهره هايم سرد مي شود، يخ مي کند هميشگي است سرماي ميان مهره هاي هفت و هشت که بازي مي کند سرماي آهن ميان بافت هاي تن و سلول هاي تن و ملکول هاي آهن، يونهاي باردار دو مثبت آهن که به سلولهايم مي شود، واکنش مي دهم گفته اي که واکنش نده مي دهم سردم مي شود، باردار مي شوم، سريع رشد مي کند درست و دقيق ميان هفت و هشت؛ درخت مي شود، تکثيــر مي کند، گفتــه اي آرام و دقيـــق و جمع به هـواس و هـوا. نفس تنــگ مي کني، حتي کلمه اي گاهي چنان فرو مي رود؛ شايد ابرويي يا مويي يا خطي يا حتي حتي کلمــه اي که سيل مي شود، درخت را مي شــويد، پاک مي کند تن درخت را، ريشــه را خـاک  

مي گيرد شاخه را هوا، پايم را مي شويد حتي حتي کلمه اي يا شايد مويي؛ پاهايم پاک مي شود خــاک مي بلعــدم؛ خيــره اي و سرد. دست هــايم را به دست هاي درختي گــره مي زنم، حرف نمي زني يا کلمه اي حتي حتي چشمي؛ سيل مي برد درخت را، مرا. ديوانگي است اگر بگويم درخت و چيزي در من تکثير نشود؛ کلمه اي، چيزي حتي حتي چشمي که خيره اي، سردي، سخت و ساکن و بي حرکت و باز باز مي شوي و بازتر مي شوم و باران سيل مي کني و باران سيل مي دهي و سيل را باران؛ باران به تو مي زنم و با دست پاک مي کني و پاهايم با تنه هاي درخت پاک مي شود از سيــل و حتي حتي کلمـــه اي و گفته اي و گفت و مي شــوم از باران از سيـل و دست هايت را هوا مي کني و هوا و بر خاکي که دست هايم از آن بيرون است و قبر از سرخ سرريز مي شود و سرازير به خاک مي شوم و دست هايم باقي ميان خاک و سيل و آسمان.

 دست هايم را روي ميز نگاه مي کني، دست هايم را روي ميز مي گذارم ؛ حرف مي زني و مي خندي آهسته و آهسته تر و من دست هايم را جا مي گذارم به صندلي ديگر با ميزي به شکل ديگر مي شوم و شايد به سادگي مي گويد و من مي شنوم و مي بلعم هرچه بايد گفت و گفتيــد؛ اردلان مي گوييــد، شرفکنــدي داد مي زنيــد و فــلاح آرام مي کنيد و همــه ايد و هي مي گوييد و من مي بلعم و سنگين مي شوم و ساعت را مي شمارم به نه؛ به نه تر و نزديکتر به نه. خلــق مي گوييد، شبيــه مي گوييــد و هي مي گوييد به ســادگي مي گوييــد، مي آييد و غــذا مي خوريد و سخنراني مي کنيد و مي بلعم و ساده مي شوم به شکل انحناي «پراگراس تبراسه» و رستوراني که هرگوشه اش مي شوم و سنگين و جا به جاي صندلي ها را مي شناسم جايي دستي، کنــاري پايي، زاويه اي حتماً مويي که تو سيــاه مي کني و سياه تر را دوست دارم وقتي انگـورهامي رسند و تابستــان تن به آب مي سپارد و درخت رشــد مي کند و تن به تيـرک مي سپـارد دورمي زند تيرک را حايلا و حايل تيرک و هوا مي شود درخت و دست مرا سخت مي کند ميان تيرک هوا که کم مي شود و باردار مي شود از دست هاي کودکي که درخت را مي کشد سياه ترها را مي خواهد که درخت مي شود انجيربن و انجيرها دورتر مي شوند که کوچک مي شوم دست هايم را مي کشم درازتر از هرجايي مي شود نمي رسد و نمي رسي از دور که سياه ترين را مي خواهمت بچينم که از دور مي رسي و مي رسد و سياه تر مي شود انجير و انار و انگور که آب مي شوم پاي انجير سياه مي شوم و مي خندي و مي روي و خيره مي شوم و حتي حتي کلمه اي که ديوانه وار اسب هاي سياه يال هايم را له مي کنم که باز موهايت دشت را سياه مي کند با اسب هاي شبق که لب هايت را آرام مي کني و آتش مي شوم، اوغ مي زنم و خيره اي و سردي و ساده؛ باغ را، درخت را و مرا سياه مي شوي و نور خفه ام مي کند و آتش مي شوم و مي سوزم و پشتم سرد مي شود و از بالاترين سياه انجير جدا مي شوم ميان درخت مي شوم و هوا و نفس تنگ مي شــود و شش هــايم از بي با تو انجيــر سياه مي کند و سيــاه مي شوي و دوريت را زمين گاز

مي زند و بي مهابا مي شوي درونم و حتي حتي چشمي وهستي و هستم و نيست مي شود انجيربن و مي شوي و مي شود و مي شوَش.       

             که هر روز پاي هر ميز نگاه مي کنم و نوشيدني مي دهي و مي آيد و مي گويي و من ســاعت را مي شوم که تنهــا در ديـوار آويـز شــده است و مي گويي خفــه شدم و من خفگي را مي زاييم که کلمات را مي بلعم که حتي حتي کلمه اي و آب مي شوم و مي شوي آب و ذره ذره، ريز ريز از جايي به جايي آويزان مي کني و خنده هايت را کم کم پنهان مي کني لاي اش و من با آب مي شوم و ســرازير از هر جايي که مي گــويي فرصت نيست و فرصت نيست که باران مي بارد و با باران ذره ذره سنگ فرش هاي «پراگراس تبراسه»، برلين مي شود و ژرمن، که من پنهــان مي شوم و تو آغوش و دست هايم چليپـا. باران ميــان ابر مي گذرد در کنار ماه و تو کنـار مي نشيني و من جاري مي شوم، «پراگراس تبراسه»؛ از هر جايي که هستي هست مي شوم و جاري با اسب هاي باران، مو مي شوي و باران مي شوم و هي داد مي زني و هي مي شنوم، هي مي کوبي و هي مي فهمم، هي سه چهار کلمه نمي گذارد، هي مي خوابي و هي دراز مي شوم و هي گم مي شود و هي غلت مي زني و هي سه چهار کلمه دار مي شود و دارم هي کلمات را مي شوم و تو کنار نشستي و هي هي بالا مي روم و پايين هي مي خوابي و هي کلمه اي حتي حتي نمي گذارد بخــوابم؛ هي هي بي خــوابي و بي خـواب مي شـوي و گـس؛ از سنگيني جمــع مي شــوي لاي دست هايم، غيب مي شوي غــايب مي شوم و بي خوابي که شروع مي شود کلمات زنجــره هايي مي شوند که باد آنها را ميان شبدرهاي سبز پنهان مي کند، اسب هاي شبق گرسنه حتي توان بازخوردنشان را ندارند و زنجره ها ساز مي زنند و ديوانه وار ديوانگي که نيست که هستي کنارم و بي خوابي هي نمي گذارد که بخوابم کنارت و اين پيرهن تو را از من و تو مي کند که گفتي آنها و تو مي خواهند که جدا شوند و جدا شدي؛ گفتي و دستور دادي که هيچ حقي را به کسي نمي دهيم اگر بخواهند هم نمي دهيم شايد هم حق را بگيريم و جان مي گيرم با سرب با چيزي که جدا مي شوي و هي بيرون باران مي بارد و درخت ها سياه تر مي شوند و سبز که سبز تويي که سبز نمي خواهمت و سبز مي شوي با چيزي که تو را و تو مي کند و من را جدا که با چيزي جان مي گيرم که جرم حجمي اش از تن زيادتر از سلول و واکنش مي دهم با سرب با آهن که پشتم سرد مي شود، گفتي که مي آيي که ساعت به نُه نزديکتر و سردتر که باران ببارد و گفتي که مي آيي و آمد و ساعت به نه نزديکتر که دَه مي شوم.

             من مي گويم که نمي شنوي که مي آيي پشت در درب مي زني، تق تق مي کند درب که تو هستي و من غيب مي شــوم که دستگيـره مي چرخد که بيـــايي و من پشت چشمي خيـــره مي شــوم که حتي حتي چشمي يا شايد کلمـــه اي؛ ديوانه وار. دست هايت را روي دست هــايم مي گذاري و من سرشار مي شوم، جاري ميان ميزها و سخت ها و سرب ها و گلوله ها و ها و ها و هاي مي شوم که بايد گفت و سه چهار کلمه توي حنجره ام سبز مي شود که بلند مي شود که رشد مي کند دايمي و ديوانگي را صدا مي زند و مي بلعد از کلماتي که هي مي شنوم و مي بلعم وپنهان مي شوم؛ مستور و خفي. فرصت نيست که تا به تا کنم که سبز مي شوي که جايي ميان اين شهر پنهان مي شوي که من درون اتاقي نشسته ام که گفتي باش تا بگويم و من گفتي و نشسته ام و نشسته بوده ام. ديوارها جابجا مي شوند، دست مي شوند ساده و نزديکتر که من له مي شوم زير يال هاي اسب هاي شبق، موهايت از پنجره بالا مي آيند که شهر موهايت وشب با موهايت پنهان که گرم و ساده و نرم، خاک مي شوم و رُس که من گنگ ام و خلق کر، من از گفتن و خلق از شنيدنش.

             سرد مي شوي و سرد مي نشوم، گفتي و آمدي و من ميان مهره هاي هفت و هشت ام دست مي کنم، دستم يخ مي زند، رها و تکيده و سرد جاري مي شوند سرب هاي بي کران که حتي حتي چيزي شايد موهايت به خط مي روند، بلند مي شويد، مي دويد، داد مي زنيد، مي شنوم يا چهار مي شويد يا خسته مي شوم، نگاه مي کني گوشه اي خشک شدم، Wasser مي خواهم، سيل مي شوم و باران مي بارد که ايستـــاده اي از جايي که سياه چالـه هايت شــروع مي کند، سـه مي شويم، گفتي و آمدي، شليک مي کنم؛ سرد و درست و حتمي. يخ مي زنم، سرريز مي شود از هر جايي داد و سرخ و خون مي شود دلم که نگاه مي کني پشت بار مستقيم با ليواني آب سرد که دست هايت آن را وحشي مي کند که من سرد شدم که وحشي مي کني که شليک مي کنم، سرخ مي شوي و مي بينم که مي شوي و مي شوم به سويت که گفتي و آمدي و آرام تو را ذبح مي کنم که ساده تر مي شوي که شليک کرد؛ هم اکنون براي هر بار سه سرب و شش بار گلوله.

             که چرا سرد شدي که دستت آهن نمي شود که پشتم به آهن و واکنش مي دهم با گلوله اي که در توست و درست روبرويم جلوي بار سبز مي شوي که سبز تويي که سبز مي خواهمت که نيست مي شوي که نيست نمي شوي که هست مي شوم که نيست. تنها نيست مي شوم که تو کنارم لحظه اي چند پشت ساعت که به ده نزديکتر و من به تو نزديکتر؛ لمس مي کنم که پيرهنت جدا نمي کند که فرو مي کند حتي حتي کلمه اي؛ ديوانه وار. تکثير مي شوي، فرو ميروي درونم را حجم مي کني پرتر از هر خالي، وسيع و بي کران مي شوي. به سينه هايت لمس مي شوم، فرو مي کنم سرم را ميان سينه هايي که سرخ مي شود سرشار؛ از هر جايي سرازير مي شود از سرخ از سينه هايت باران و دست هايت که جيغ مي زني که جيغ مي زد دِهي که «پاجي ميانا» نزديکتر که ميان سنگ بودم و کوه نزديکتر که مادرم در من بود و جيغ مي زدم که سرخ مي شد که کوچک بودم تو در کناره هاي جاده پهن مي کني چيزي که نگاه مي کني، درخت مي شوم پاي سنگي که خفت، فرو رفت تک شد تنها و بي چيزي و پيرهن؛ شدم تک و پيرهن و خاک و دست هايم را فرو مي کنم در تو، تجزيه مي شوي، سرخ مي شوي، واکنش مي دهم؛ خيره اي، سردي، تنها و حتي حتي چشمي که نيستي که نيستم؛ مي شوم و مي شوي تجزيه، جدا جدا، پاره پاره، پاشيده، پوشيده و پنهان، شروع مي شوي، هيولا؛ چيزي که در جايي از اين شهر خاک مي شوي پاشيده و من پوشيده مي شوم به سنگ به کلاغي که غار غار مي کند و اسب هاي شبق سياهي که شب را پنهان مي کني و شهر در تو فرو مي رود و اتاق مرا لمس مي کند؛ تو في نفسه جهان نمي شوي که شده اي در من که بلعيده ام که شش بار هر بار سه گلوله واکنش داده ام با سرب سه مثبت که نيست شوم که بلعيده شوي که لمس شوم و هي دست هايم کشيده به دست هايت چليپا که موهايت اتاق را توان مرگ نيست که قبر را در آغوش نگيرد. وقتي سياه چاله هايت هستي را ذوب مي کند، آب مي کند که آب مي شوم از هرجا که فکر کني که نمي کني که سياه چاله هايت که حتي حتي کلمه اي.


        

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحید امینی زاده مهدی پهلوان پور 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحید امینی زاده مهدی پهلوان پور 


  ...

         همیشه وقتی یه کابوی تنها 

           از یه بیوه زن زیبا       حمایت می کنه

           اون بیوه ی زیبا       یادش  میره

          یه کابوی تنها

          همیشه یه کابوی تنهاس .

                                            علیرضا دانش پژوه     


     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحید امینی زاده مهدی پهلوان پور 


 ....

          غزل دستان خود را سوی ذاتی فرد می گیرد

          خدا دست کسی را که دعایم کرد می گیرد

          برایم سخت سنگین است هضم این که آیینه-

          وجودش از نگاه سنگها هم درد می گیرد

          غروب آسمان حزن آور و غمناک . تلخ تلخ

          ولی بدتر . زمانی که دل یک مرد می گیرد

          همیشه زجردشمن.شادی آورنیست.گاهی هم -

          دل یک گربه با مرگ سگی ولگرد  می گیرد

          چرا هر کس که یک آغوش پر احساس میخواهد

          همیشه دست گرمش را دو دست سرد میگیرد

          سخن از بی وفایی ها که می گویم . بدون شک

          زبان تا عمق مغز استخوانم درد می گیرد

                                                    حسین عباسیان


+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحید امینی زاده مهدی پهلوان پور 

  ...

           تصویر   کوچک   در قاب

          نمای    بزرگ       تو

               باران  با از دریا رفتن 

                     آغاز  می شود .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحید امینی زاده مهدی پهلوان پور